توصیف جهنم از زبان کسی ک جهنمو دیده و ب دنیا برگشته

بیا ببین و عبرت بگیر

توصیف جهنم از زبان کسی ک جهنمو دیده و ب دنیا برگشته  بیا ببین و⭕️ﻭاکنش مهراﺏ قاسم‌خانی به مرﮒ سارینا ﺫهابی دﺭ ﺍثر سرما…

زالو هم بالاخره یه جایی سیر میشه، ول میکنه…آخه این شیکم لامصب شما چرا سیر نمیشه؟!

️ ️️
پرسمان تربيتي كودك و نوجوان ۹۶/۱۱/۰۹

حجت الاسلام استاد تراشيون

◀️ پخش دوشنبه ساعت ۱۶:۰۰

↪️ بازپخش سه شنبه ۱۰:۱۵

بشنویم ⬇️

️آخوندی:دولت و مجلس دچار روزمرگی شده‌اند/برای ایران نگرانم!

وزیر راه با اشاره به مشکلاتی که بارش شدید برف برای برخی مناطق ایجاد کرده:از اینکه تا این حد دولت و مجلس دچار روزمرگی شده‌اند و تا این میزان توان اندیشه و اجرای طرح‌های زیربنایی را از دست داده‌اند، برای ایران نگرانم.

, نسل سوخته (داستان واقعی)
قسمت آخر
پاهام شل شده بود … تازه فهمیدم چرا این ساختمان … حیاط … مزار شهدا … برام آشنا بود … 
چند سال می گذشت؟ … نمی دونم … فقط اونقدر گذشته بود که …
نشستم یه گوشه و سرم رو بین دست هام مخفی کردم …
ـ خدایا … چی می بینم؟ … اینجا همون جاست … خودشه… دقیقا همون جاست … همون جایی که توی خواب دیدم… آقا اومده بود … شهدا در حال رجعت … با اون قامت های محکم و مصمم … توی صحن پشتی … پشت سر هم به خط ایستادن … و همه منتظر صدور فرمان امام زمان … خودشه … اینجا خودشه … 
زمانی که این خواب رو دیدم … یه بچه بودم … چند بار پشت سر هم … و حالا … 
اونقدر تک تک صحنه ها مقابل چشمم زنده بود … که انگار دقیقا شهدا رو می دیدم که به انتظار ایستاده اند … 
یا زهرا … آقا جان … چقدر کور بودم … چقدر کور بودم که نفهمیدم و ندیدم … این همه آرزوی سربازیت … اما صدای اومدنت رو نشنیدم … لعنت به این چشم های کور من … 
داخل که رفتم … برادرها کنار رفته بودن … و خانم ها دور مزار سرباز امام زمان … حلقه زده بودن … و من از دور …
ـ به همین سلام از دور هم راضیم … سلام مرد … نمی دونم کی؟ … چند روز دیگه؟ … چند سال دیگه؟ … ولی وعده ما همین جا … همه مون با هم از مهران میریم استقبال آقا … 
اشک و بغض … صدام رو قطع کرد … اشک و آرزویی که به همون جا ختم نشد … 
از سفر که برگشتم یه کوله خریدم … و لیست درست کردم… فقط … تک تک وسائلی رو که یه سرباز لازم داره … برای رفتن … برای آماده بودن … با یه جفت کتونی … 
همه رو گذاشتم توی اون کوله … نمی خواستم حتی به اندازه برداشتن چند تا تیکه … از کاروان آقا عقب بمونم … این کابووس هرگز نباید اتفاق می افتاد … و من … اگر اون روز زنده بودم و نفس می کشیدم … نباید جا می موندم … 
چیزی که سال ها پیش در خواب دیده بودم … و درک نکرده بودم … ظهور بود … 
ظهوری که بعد از گذر تمام این مدت … هنوز منتظرم … و آماده … 
سال هاست ساکم رو بستم … 
شوقی که از عصر پنجشنبه آغاز میشه … و چقدر عصرهای جمعه دلگیرن … 
میرم سراغش و برش می گردونم توی کمد … و من … پنجشنبه آینده هم منتظرم … 
تا زمانی که هنوز نفسی برای کشیدن داشته باشم …
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار